|
مثه اینکه سرنوشت غیراز این چیزی واسه ما نداشت.
مثه اینکه پنجهای سرد و بی حس تقدیر با تیشه یخیش واژه جدایی رو ،رو صفحه زندگیمون حک کرده بود. راهی نبود جز رفتن،تنها راه رفتن و رفتن بود. توی این دو راهی ،توی این سردی بی کسی،نبود بودنش هم دردی جداست. خواسته خدا بود ،خواست که ما دو تا از همدیگه جدا باشیم، تا فقط اونو داشته باشیم. فقط و فقط اونو داشته باشیم و تقدیر ما اینه که تنها یاد اون باشیم.
به احترام اشک هایی که بر گونه هایم خشک گردید به احترام بغض هایی که فرصت باریدن پیدا نکردند و به احترام زیبا ترین هدیه خداوند ( عشق ) سکوتی می کنم یه سنگینی فریاذ
دل گیرم از این شهر سرد این کوچهای بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریها سوی چشامو می بره......... عطره تره از پیرهنی٬که جا گذاشتی می پره باید تورو پیدا کنم......... باید تورو پیدا کنم.......... هر روز تنها تر نشی.
نیستی دارم میپوسم نیستی دارم دق میکنم پیرهنه یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم................... ....................چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.................اخه چرا؟
بد دردیه اینکه یکیو از عمق وجودت از اون ته تهاش بخوای اما نتونی واسه خودت داشته باشیش بد دردیه شبهارو با یاده کسی بخوابی که همیشه پیشت بوده. اما صبحش چشاتو وا کنیو ببینی که نیستش بد دردیه نبودنه سنگه صبورت نبودنه کسی که تمام زندگیته ولی بدترین درد اینه که نفستو زندگیتو سر هیچو پوچ از دست بدی. خدایی خیلی سخته با خاطراتش زندگی کردن...... بد دردیه تحمل دوریت برام .بدون که همیشه یادتم
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست
دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
عادت نکن به فراموشی: به ساده گذشتن. عادت نکن به نور به دل بریدن،رفتن،رفتن عادت نکن به عشق. عادت نکن به من!!!! |